دلم می خواست بتوانم با یک چشم دیگه به دنیا نگاه کنم. دلم می خواست یکی کاملا متعلق به من بود . نمی دانم شاید بعضی ها بخاطر این بچه دار می شن چون دقیقا یک تیکه از وجود خودشونه ، می توانن بزرگش کنن، بهش زندگی بدن، عاشقش باشن و بهترین لحظه های عمرشون را با اونا تقسیم کنن و همیشه خوشحال و راضی از اینکه یک کسی رو دارن که همه چیزش رو از اونا گرفته و متعلق به اوناست . هر چند که بچه ها وقتی بزرگ می شن خودشون برای خودشون مستقل می شن زیاد باور ندارن که مالکیتشون برای یکی دیگه است . اما مادرها همیشه بچه هاشون رو قسمتی از وجود خودشون می دونن . شاید بخاطر همینم هست که انقدر در مقابل بچه هاشون فدارکاری می کنن و می بخشن.
من اما بچه ای ندارم، عشقی ندارم و تنهام . این خلاء تنهایی رو خیلی وقتا حس می کنم . اما خوب هیچ وقت هم نتوانستم با کسی پرش کنم .
خواستم شروع کنم و تا یک حدی هم جلو رفتم اما دیدم نه من آدم با کسی دوست شدن نیستم . می دونم من خودم آدم کاملی نیستم اما کیس های هم که با من برخورد کردن خیلی نقص های بزرگی داشتن و دارن که من شاید بتوانم یک جلسه به روی خودم نیارم اما نمی توانم ادامه بدم .
نمی توانم با آدما خودمونی بشم و باهاشون دوست بشم . متاسفانه عیب هاشون خیلی زودتر از همه خوبی هاشون می یاد جلوی چشمم . و من نمی توانم ندیده بگیرمشون .
از بچگی هم توی انتخاب دوست سخت گیر بودم و بخاطر همین الان هم شاید دوستام به تعداد انگشت های یک دست هم نباشن .نمی توانم الکی باهاشون شاد باشم و خوش باشم و بگم و بخندم .متاسفانه اول منطق و عقلم میاد چلو بعد قلب و احساسم.
جالبه که با چند نفری هم که می خواستم آشنا بشم بهم می گفتن تو احساسی نداری و بی احساسی . اما نمی دونستن که سرشار از عشق و احساس هستم خیلی هم سعی نمی کنم خودم رو بهشون ثابت کنم . بگذار فکر کنن قلب ندارم . اینطوری راحت تر از من دست می کشن .
دیگه کسی که سال ها اینطوری زندگی کرده نمی توانه عوض بشه . منم همین و باید با تنهایی خودم کنار بیام .
برچسب:
نویسنده: لیلا محمدپور