
امروز ابتدای روز یک تیکه از وجودم کنده شده و رفت به یک کشور دیگه که بتوانن یک زندگی جدید و موفق را برای خودشون بوجود بیارن . همیشه میدانستم مهاجرت درد داره اما هیچ وقت اینطوری با خون و گوشتم حس نکرده بودم . خیلی سخت و دردناکه . از یک طرف امبدواری که زندگی جدیدشون بهتر باشه و از یک طرف حس میکنی که وجودت تیکه پاره شده . میدانم باید زمان بدم تا کم کم به نبودنشون عادت کنم . اما جلوی اشکام را نمیتوانم بگیرم . میدانم توی دل اونها هم الان غوغاست . برای اوناهام سخته ، خیلی سخت ، و اون کوچولو چطوری میخو...
ادامه مطلب