
این روزا با توجه به حال و هوای جامعه ،با حس نا امنی و گرفتار شدن ، با حس اینکه میتوانی برای عزیزانت خطرناک باشی داره میگذره به سختی میگذره دیگه فکر میکنم تحملم تمام شده .xa0از یک طرف هم تو محیط کارم درگیرم برای تصمیماتی که یکی دیگه گرفته من بازخواست میشم . اوضاع و احوال کاریم اصلا خوب نیستxa0.از یک طرف همه امیدم و انتظاراتم مثل یک پرxa0کاه توی هوا معلقه . دیگه حتی تکلیفم هم با خودم روشن نیست .xa0توی این سال های زندگی هیچ وقت انقدر خسته و درمانده نشوه بودم .xa0خسته ام خسته خسته .xa0xa0...
ادامه مطلب
دارم سعی می کنم با خودم کنار بیام . دارم سعی می کنم فراموش کنم . با خودم می گم مگه دنیا چند روزه که من بخواهم انقدر خودم را اذیت کنم . بی خیال که کی داره چی کار میکنه ؟ اما واقعیتش اینکه ته دلم چرکینه . و خسته ام . خیلی خستهxa0 ام ....
ادامه مطلب
یک روزای بود که دلم می خواست ازش خبری بشه . دلم می خواست پشیمان برگرده xa0پیشم.xa0 نمی دانم چرا این رو می خواستم ؟؟ الان برگشته . اصرار می کنه برای شروع مجدد . می گه بی خیال نمی شم .xa0 اما من دیگه آدم دیروز نیستم . با خودم عهد کردم که جوابش رو ندم . می دانی خستگی قبلی هنوز توی تنم مونده نمی خواهم مسیر رفته رو دوباره از سر بگیرم و دوباره یک کار رو انجام بدم .xa0 من اصلا نمی خوام دوباره از سر بگیرم .xa0 خسته ام . خیلی خسته . روح و جسمم آزرده شده . پس چرا خودم را دوباره وارد یک کشمکش دیگه بکنم .xa...
ادامه مطلب