
امشب بد جوری قاطی کردم ، همه چی داره آوار می شه روی سرم ، از اول صبح حالم بده ، انگار دارن توی دلم رخت می شورن . می دانم چمه، دیشب اشتباه کردم و موقع قدم زدن رفتم سمت محل کارش ، در حال مکالمه با تلفن همراهش دیدم ، معلوم بود داره با کسی حرف می زنه که نمی خواهد بقیه متوجه بشن و با توجه به نوع مکالمه اش معلوم بود که اون ور خط یک دوست جدیده ، مدت هاست نه بهم پیام میده ، نه بهم زنگ میزنه و نه باهام قرار می گذاره . بهانهش هم اینکه به خدا خیلی سرم شلوغه ، بارها بهش گفتم که باورم نمی شه . اینا همه اش به...
ادامه مطلب
چند وقتی هست که اصلا نمی دانم دارم چی کار می کنم . سرم را به کارهای مختلف گرم کردم و فعالیت های زیادی را وارد زندگی ام کردم که شاید بتوانم کمتر فکر کنم . کمتر دلتنگ بشم و کمتر از نبودن ها غصه بخورم . میخوام فقط قشنگی های زندگی را ببینم و ازش لذت ببرم . اما بعضی وقتا غصه و غم ها خودش را به راحتی می کشن بالا و می گن خیلی تلاش نکن ما همین جایم . شاید اگه بچه داشتم بهش یاد می دادم که خیلی زودتر از اینکه من شروع کردم ، شروع کنه و دنبال این باشه که برای خودش زندگی کنه . بهش یاد می دادم که خودش را درگی...
ادامه مطلب
دارم با خودم میجنگم . یک وقتی به خودم دلگرمی میدم و یک وقت های از خودم قطع امید میکنم .اخه اینچه وضعیه . بعضی وقتا فکر میکنم که شاید واقعا تنهایی برای من بهتره . اینطوری دیگه فکر و روحم درگیر و منتظر نیست باید نقشه راه زندگی خودم را تنهایی رسم کنم . باید من بدانم توی باقی مانده مسیر زندگی ام، برای همیشه تنهام نوشته شده توسط Shapark در بیست و سوم فروردین ۱۴۰۲ | بخوانید...
ادامه مطلب
روزها و شبا داره میگذره . من سر خودمرو گرممیکنمو هر وقت دلم بهانه میگیره سر خودم رو به یک چیز دیگه گرممیکنم .میدانی شاپرکم انگار از تو خالی شدم . انگار پوچشدم . انگار دیگه دلم هیچی نمیخواد . حتی دیگه به بودنش هم فکر نمیکنم . به بودن هیچکس .xa0فکر میکنم تا آخر عمرم دیگه تنهای تنها بمونم.و یا اگه بهتر بگم شاپرکم دلم میخواد تا اخرین روزی که نفس میکشمتنها بمونم .xa0دیگه نمیخوام به هیچکس اجازه بدم که پاشو توی حریم من بگذاره .xa0...
ادامه مطلب
امروز یک روز دیگه بود . نمی دانم چرا انقدر توی وجودم احساس می کردم که باید ببخشمش و باهاش آشتی کنم . دلم می خواست باهام حرف بزنه . دلم می خواست به حرف هاش گوش بدم . خیلی دلتنگش شده بود . امروز روز تولدش بود . اول صبح بهش تبریک گفتم. فکر نمی کردم بهم جواب بده .xa0 اما هنوز از رفتن من ناراحت بود ، دلگیر بود و می خواست برگردم .xa0 من هم عجیب دلم هواش رو کرده بود . دلم می خواست باهاش حرف بزنم . دلم می خواست برگردم . من امروز برگشتم به دوستی که بین ما بود برگشتم .xa0 نمی دانم باز چی بشه . اما خوشحالم...
ادامه مطلب